تبليغاتX
حرف هایی از جنس دل

2110211321814499401811261921517819713318462.jpg

خدایی گاهی یادمون میره کی بودیم و.....کجا باید بریم؟؟نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط  سفیر سرزمین سهران در ساعت 12:7 بعد از ظهر | لینک  | 

پیش از شروع خلقت؛قبل از وجود عالم
وقتی نبود حوا؛وقتی نبود آدم
تاریک بود خاموش؛حق مانده بود و تنها؛
در هیچ محض تنها؛در ان سکوت مطلق
ناگاه از ان سیاهی؛زد شعله ای شراره
روشن شد عرش اعلی؛باچارده ستاره
از بین انجام سبز؛میشد یکی پیمبر
یک نور فاطمه شد؛یک نور نیز حیدر
یک نو شد حسین؛یک نور مجتبی شد
از ما بقی انوار؛خلق امامها شد
جمع ائمه بودند؛خندید حق و انگاه
اینگونه شد مقدر؛باشی بقیه الله
یک گل که عطر بویش؛از عرش می شود حس
یک شاخه ی گل یاس؛اما به رنگ نرگس
چشمت کشیده میشد؛با رنگ دلربایی
دست تو را خدا ساخت؛بهر گره گشایی
مثل هزار و یکشب؛هر تارگیسویت شد
تو امدی و قبله ؛محراب ابرویت شد
پیشانی بلندت ؛خورشید فاطمی بود
پایان طرح رویت؛یک خال هاشمی شد
مبهوت کرد مارا؛برق نگاهت آقا
دل برد از خدا هم؛خال سیاهت آقا
در پیش روی ماهت؛ابری کشیده میشد
تو پشت ابرو تنها؛نور تو دیده میشد
آنروز نامتان را ؛نعم الامیر کردند
در پیچ ز و تاب زلفت؛ما را اسیر کردند
بعد از تو لد تو؛هنگاک خلقت ماست
دم دادی و تن ما؛از خاک تیره برخاست
مازد خاک پایت؛این قد و قامتم شد
دستان ماهر تو؛معمار خلقتم شد
تو پادشاه آغاز؛من تا ابد گدایت
تو حضرت سلیمان؛من مور زیر پایت
دیر امدیم و گفتند؛رفتی میان و صحرا
بیچاره من؛کجایی؟آریالآی آسمانها
من بی لیاقت اما؛تو با لیاقتم کن
من غرق استغاثه؛آقا اجابتم کن
عمری به انتظارم؛با دستهای خالی
یکبار هم نگاهی؛مولا به این حوالی
ای کاش زنده باشم؛تا لحظه ظهورت
نه ؛ظاهری ولی مادوریم اظ حضورت
تو از تبار باران؛من اوج تشنه کامی
تو اخر رفاقت؛من عین بی مرامی
تا کی به تن کنیم این؛پیراهن ریارا؟
در فکر تو نبودیم؛آقا ببخش مارا
وقتی که تو نباشی؛چه نوشی و چه عیشی
برگرد بی قرارم؛ای دلبر قریشی
باز این دل هوایی؛گم کرد دست و پارا
دل میرود زدستم ؛صاحبدلان خدارا
نوشته شده توسط  سفیر سرزمین سهران در ساعت 12:1 بعد از ظهر | لینک  | 

12 بهمن 87 - 18:02

روزگاریست که از هجر تو سر گردانم

عاقبت نیز به وصلت نرسم میدانم

                     انچه بیداد خزان با گل وگلزار نکرد

                     کرد بیداد فراقت به بهارستانم

هرکجا نام ونشانی ز تو دیدم رفتم

گشت نومیدتر از دل بخدا چشمانم

                         چه کنم گر نکنم بندگی در گاهت

                         از زمانی که نگاه تو ربود ایمانم

گر نخواهد شد از این عمرنصیبم دیدار

کاش در راه وصال تو براید جانم

                       گرچه بی حاصلی ام گشته عیان ازامروز

                      تادم مرگ بدان: منتظرت می مانم

نوشته شده توسط  سفیر سرزمین سهران در ساعت 11:52 قبل از ظهر | لینک  | 

12 بهمن 87 - 16:36

به نام خدای دلها

قصه تازه ای شاید نباشه اما شنیدن داره:

- به تکرا ردیده یا شنیده ایم که دخترک یابسرکی باک و معصوم تنها با اشاره ای سیب سرخ دل خود را در رودخانه احساسات می اندازد... خیلی که خوشبینانه به قضیه نگاه کنیم بس از مدتی سیب را بس میگیرد اماسیبی گندیده و سیاه وشاید هم اغشته به گناه..........اما ان روی سکه : گاهی هم به دنبال یافتن سیب خود نیز در ان رود که مسیرش به ناکجا اباد ختم میشود غو طه ور خواهد شد.........ودر این زمانه دریغ از شناگری ماهر که انها را از اب بگیرد

به قول یه دوست:فرزندان دسته گل هستند خواهشا در تربیت شان دسته گل به اب ندهیم

این سیب واین رود همه جا هست واین درد فراگیره مواظب باشیم

مطلب حقیر رو با نظرات کارشتاسانتون تکمیل کنید دوستان منتظرم

نوشته شده توسط  سفیر سرزمین سهران در ساعت 11:50 قبل از ظهر | لینک  | 

5 اردیبهشت 88 - 19:26

عمیق ترین کلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه

ناپایدارترین کلمه "خشم" است ... ان را فرو ببر

سازنده ترین کلمه "صبر" است ... برای داشتنش دعا کن.


سمی ترین کلمه "غرور" است ... بشکنش

سست ترین کلمه "شانس" است ... به امید آن نباش.

لطیف ترین کلمه "لبخند" است ... آن را حفظ کن

زیباترین کلمه "راستی" است ... با ان روراست باش

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است ... وجود ندارد.

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است ... آن را نادیده بگیر.

ارزشمندترین کلمه "بخشش" است ... سعی خود را بکن

صبورترین کلمه "انتظار" است ... منتظرش باش

و

قشنگ ترین کلمه "خوشروئی" است ... راز زیبائی در آن نهفته است


این مطلب امیدوارم به کارتون بیاد خوشحال میشم نظر بدید
نوشته شده توسط  سفیر سرزمین سهران در ساعت 11:45 قبل از ظهر | لینک  | 

4 اردیبهشت 88 - 00:48
سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا ماکز

نویسنده معروف کلمبیایی و برنده جایزه نوبل در ادبیات


در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می
دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست



نظر بده دوست عزیز منتظرم
نوشته شده توسط  سفیر سرزمین سهران در ساعت 5:16 بعد از ظهر | لینک  | 

رسیده ام به چه جایی ؟؟کسی چه میداند
رفیق گریه کجایی؟؟کسی چه می داند
میان مایی و با ما غریبه ای افسوس
چه غفلتی؛چه بلایی!کسی چه میداند
تمام روز شبت را همیشه تنهایی
اسیر ثانیه هایی کسی چه میداند
برای مردم شهری که با تو بد  کردند
چگونه گرم دعایی کسی چه میداند
تو خود برای ظهورت مصممی اما
نمی شود که بیایی کسی چه میداند
کسی اگر چه نداند خدا که میداند!
فقط معطل مایی کسی چه میداند
اگر صلاح نباشد فرج که زوری نیست
تو جمعه جمعه مایی کسی چه میداند
کسی چه میداند؟؟

راستی کسی چه میداند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیخوای نظر بدی؟؟؟
نوشته شده توسط  سفیر سرزمین سهران در ساعت 5:58 بعد از ظهر | لینک  | 

هوالعلیم

.......خیلی وقته دنیامون شده ستاره های کاغذی فوتبال و چشم هامون رو دوختیم به مستطیل سبز  یا نه دل بستیم به الهه های ارایش شده برده جادویی سینما...سهم اصلی وقتمون وعمرمون رو دادیم به این دو دسته اما فکر می کنم از یه جا موندیم  پس کجاست یاد اونایی که از مشتی خاک کربلایی دیگر ساختند یاد اونایی که دیر زمانیه حسرت یه بوسه بر گونه بر دل مادراشون مونده.....اونایی که میتونستن مثل ماها تیفوسی بذارن ودم اسبی و به قول امروزی ها روی مبلمان ویلا بشینن و با ستاره های هالیوود زندگی کنن......گاهی با خودم فک می کنم اونا زندگی کردن یا ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وقتی این فکر به ذهنم می زنه یه حس غریب بهم نهیب میزنه که حکایت ما واونا همون حکایت ماه من و ماه گردونه وبا یه حساب سردستی میبینم فاصله ما به اندازه اسموناس...رفقا اسمونی ها دارن مارو نظاره می کنن ...بخدا تو همین حوالی یه روز از یه مادر پیر وتنها برسیدن ارزوت چیه:::  اشک تو چشاش حلقه بست تبسم معنا داری زد وگفت:

نمیرم نمیرم ویه بار دیگه بتونم صورت نازنین پسرم رو ببوسم ........شاید درک این حرفا برای ما سخت باشه اما یه جوون تو همین سن ما تو وصیت نامش نوشته بود ارزو دارم مثل مادرم زهرا"س" گمنام بمیرم

یاد اون روح های اسمانی بخیر الان اونا رفتن وما موندیم گاهی بد نیست ببینیم کجاییم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی میخوام به خودم بگم.......به کجا چنین شتابان؟؟؟!!!!!!!!!

 

 

قاب عكس شهدا در بهشت زهرا (س)

یاد انانکه غریبانه رفتند.......................مطلب رو با نظرات زیباتون اذین ببندید منتظرم

نوشته شده توسط  سفیر سرزمین سهران در ساعت 6:55 بعد از ظهر | لینک  | 

غروب یه جمعه دلگیر

 

همه جا تاريک است.

شب نيست ولی تاريکی رو به اين خلوت دل آورده است.

خانه ام خاموش است.

سايه ام در تپش خاطره ها می سوزد.

با سکوتی مبهم؛ عشق را می گريم.

بعد تو لحظه ی گمنامی من نزديک است.

چه کسی می داند تا کجاها رفتم؟!

با غروبی که کمی مبهوت است؛ من در اين غربتِ تنها ماندم.

خانه ام تاريک است.

نقش تو در نظر ذهن و دلم؛ سرد و غمگين مانده است.

خط تو؛ شعر تو؛ روی ديوار اتاق

بغض تو در اشک من جامانده است.

بی تو هم در اين زمان

در اين غروب

مثل تو

            تنهای تنها مانده است...

نذر زیبا گل نرگس ان مهربان سفر کرده صلواتی بفرست..........به امید ان روز که بیاید 


[ آخرین صفحه ] [ صفحه 75 از 376 ] [ صفحه
نوشته شده توسط  سفیر سرزمین سهران در ساعت 1:18 بعد از ظهر | لینک  | 

این را به یاد بسبار

روزی تو را ببینم در کوچه های احساس

با اشک و اه و تردید

                         گویم بایست ای یار

 

من عاشق تو هستم

                            این را به یاد بسبار......

این شعر جزو تراوشات ذهن خودمه  حقیقتش خودم هم تو نو یا کهنگی این شعر موندم با الطافتون نوشته های بر اشکال منو اذین ببندید

نوشته شده توسط  سفیر سرزمین سهران در ساعت 1:14 بعد از ظهر | لینک  |